کلمه سبز

اردوگاه دروغ
نویسنده : - ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٩

اگر می پرسید حضرات چرا حتی از کلام حکیمانه امام خمینی آزرده می شوند، باید پاسخ را در خود کلام کاملا استدلالی حضرت امام جست که یکجا در وصیت نامه الهی- سیاسی خویش و یکبار در آخرین سخنرانی ها- که اشاره به خیانت های آقای منتظری دارد- فرمود «من در طول نهضت و انقلاب به واسطه سالوس و اسلام نمایی بعضی افراد، ذکری از آنها کرده و تمجیدی نموده ام که بعد فهمیدم از دغل بازی آنها غافل شدم. آن تمجیدها در حالی بود که خود را به جمهوری اسلامی متعهد و وفادار می نمایاندند و نباید از آن مسائل سواستفاده شود و میزان در هر کس حال فعلی اوست» و «میزان حال افراد است... من بعد از خدا با مردم خوب و شریف و نجیب پیمان بسته ام که واقعیات را در موقع مناسبش با آنها در میان گذارم. تاریخ اسلام پر است از خیانت بزرگانش به اسلام؛ سعی کنند تحت تاثیر دروغ های دیکته شده که این روزها رادیوهای بیگانه آن را با شوق و شور و شعف پخش می کنند، قرار نگیرند».
حضرت امام ملاک ها و شاخص های ممتازی را برافراشت که کسی حتی اگر مسلمان هم نباشد و صرفا وطن دوست و صاحب وجدان باشد، به کارآمدی آن سنجه ها شهادت می دهد. اگر امثال نخست وزیر سابق، هم سنگ خط امام را به سینه می زنند و هم لاف می زنند که عملکرد امام قابل نقد است ولی فعلا مصلحت نیست نقد کنیم!، باید گفت اولا ادعای ادامه یک راه در حالی که به اصل آن راه ایراد دارید، متناقض و نفاق کامل است. همان اسلام منافقین است که درباره قرآن می گفتند «نؤمن ببعض و نکفر ببعض». و وقتی منافقین درباره وحی الهی توانستند چنین بگویند چرا نمی توانستند با امیرمومنان که منصوب پیامبر(ص) به حکم الهی بود آن خیانت ها را بکنند و باز، چرا نتوان مقابل خط امام چنان شیوه معوجی را در پیش گرفت؟ ثانیا حتی اگر کسی مسلمان هم نباشد و با حس وجدان و وطندوستی به عرصه بنگرد، آیا به خود اجازه می دهد با سلطنت طلبانی که نماد اعلای استبداد و سرکوب و خیانت و چپاول در این کشورند، یا با تروریست هایی که مردم و مسئولان کشور را در جنایت های متعدد به خاک و خون کشیدند-و قس علی هذا با انبوه گروهک هایی که اسناد خیانت های آنها موجود است و خود این حضرات بارها علیه خیانت آنها سخن گفته اند- دست دوستی بدهد؟ یا چنان مشی کند که دشمنان تاریخی و پیشانی سیاه ملت ایران (انگلیس و آمریکا و صهیونیسم بین الملل) برای آن رفتارها احسنت و مرحبا نثار کنند و به وجد بیایند؟!
سران فتنه را به هر بیمارستان یا نزد هر روانپزشکی که ببرید و هرگونه که تست سلامت از آنها بگیرید، جواب آزمایشات انجام گرفته از بیماری و عفونت شدید در قلب و مغز آنان حکایت خواهد کرد. خداوند در سوره توبه می فرماید: «منافقین اولیای یکدیگرند، امر به منکر می کنند و از معروف باز می دارند». چه، آنان دچار حس معکوس و وارونگی فهم شده اند و این بدتر از بی حسی و بی وجدانی است. آنها از جنس سنگ و حجاره بلکه «اشد قسوه »- قسی تر از سنگ- شده اند و خون نه به قلب و نه به مغزشان نمی رسد.


متن کامل مقاله :

چکاپ (Check up) و آزمایش پزشکی در جهان معاصر به امری رایج در حوزه سلامت و بهداشت تبدیل شده است. آیا رجال و جریان های سیاسی را هم می توان با نسخه هایی چکاپ کرد و به آزمایشگاه برد تا به سلامت یا بیماری رفتار و گفتار آنها پی برد؟ یا نه، آن گونه که قائلین به «نسبیت مطلق» می گویند، امر تشخیص در این حوزه محال است و «حق» به طور نسبی توزیع شده است؟ یا به عبارتی، موضع هرطیفی در جای خود محترم است و راه به کنه حقانیت یا بطلان مواضع آنها نمی توان برد؟ یکی از بزنگاه های فتنه و جنگ نرم، همین گردنه است.
درست است که شهر برای مدتی شلوغ شد و آنها که قطعا کینه مردم و انقلاب و اسلام را در سینه داشتند از این شلوغی کمال استفاده را بردند و عقده ها را گشودند. اما آیا شهر آن قدر شلوغ بود که نتوان وفا و جفا، دوست و دشمن، خادم و خائن، و مؤمن و منافق یا در یک کلام، راستگو و دروغگو را بازشناخت؟ آیا امکان چکاپ و آزمایش صاحبان پرچم های سیاسی وجود نداشت؟ یعنی نمی توان سنجید که عیار رجال سیاسی چند است؟ آیا نمی توان تست گرفت که نبض رجال سیاسی کی تند و کجا کند می زند، در ضمیر دلشان حب و بغض کیست، رگ غیرت آنها باز است یا دچار انسداد شده، و آیا خون از کانون عواطف- قلب- به مغز، این کانون عقل و محاسبه می رسد یا نمی رسد؟ آیا قابل آزمایش نیست که حسگرهای هر یک از رجال صاحب نام کار می کند یا سلول های عصبی آنها از کار افتاده است؟ یا شماری از آنها دچار «حس معکوس» که سردی را گرمی و گرمی را سردی، خدمت را خیانت و خیانت را خدمت، معروف را منکر و منکر را معروف می نمایاند، شده اند یا نشده اند؟ یا هاضمه عاطفی و فکری آنها کجا و در برابر چه جریان هایی «ترش» می کند؟
پاسخی که به این پرسش ها در پی خواهد آمد، روایت رویکرد حاذقانه و طبیبانه نظام «امت- امامت» ماست در برابر ماجرایی که سال گذشته رقم خورد و نه نسخه پیچی برای آینده. آنچه خواهیم نوشت روایت بصیرت امام و امت ماست در همین یک سالی که گذشت. پاسخ پرسش اساسی ما این است که آری، امکان سنجش سیاست پیشگان اتوکشیده و زیوربسته و خوش اطوار وجود داشت مقتدای ما با دقت تمام، مدعیان را زیر نظر گرفت و عیار سلامت آنها را آشکار ساخت و شهادت باید داد که در مواجهه با نتیجه این آزمون کم نگذاشت. امیرمؤمنان علی علیه السلام پس از هلاکت سران جبهه جمل فرمود «ما زلت انتظربکم عواقب الغدر و اتوسّمکم بحلیه المغتّرین... همواره منتظر پیامدهای خیانت شما بودم و آثار فریب خوردگی را با فراست در سیمای شما می دیدم، لباس دین شما را از من می پوشاند و صدق نیتم، مرا بر باطن شما بصیر و بینا می کرد» (خطبه 4 نهج البلاغه).
چند سؤال و اما و اگر در اینجا وجود دارد که باید از شتاب قلم کاست و به آنها پرداخت. اول اینکه آیا آن روز در میدان جمل امکان سنجش دو جبهه وجود نداشت که کسانی معترضانه و بی ادبانه و دیگرانی مؤدبانه اما متحیر- درست در بحبوحه جنگ یا حول و حوش آن- با دو ادبیات به چون و چرا با امام پرداختند که «یا علی! تو خیال می کنی ما سپاه مقابل را که مانند ما رو به قبله نماز می خواند، گمراه می دانیم؟ ما با آنها مواجه نمی شویم» و یا اینکه «ای امیرمؤمنان! ما را به سرحدات و مرزها بفرست تا اینجا در این فتنه در خون مسلمین شریک نشویم»؟!پرسش دوم اینکه چرا جماعتی به مرور تاریخ و سرگذشت ها- چه صدر اسلام و چه دهه حضور حضرت امام خمینی(ره)- آلرژی مطلق دارند و به سرعت ترش رویی می کنند آن گونه که همین روزها جنابان سران فتنه از مرور سرگذشت جناب طلحه و زبیر برآشفتند و با ادبیات گوناگون گفتند «چرا گذشته را تداعی می کنید» و چرا فرمایش امام را یادآور می شوید که گفت «میزان و ملاک، حال فعلی افراد است»؟
در معرکه جمل که نخستین فتنه از فتنه های سه گانه روزگار حکومت امیرمؤمنان(ع) بود تشخیص سخت بود اما محال نبود. آن روز هم امکان چکاپ رجال وجود داشت اگر بصیرت و صبر و علم به موضع و جایگاه حق وجود داشت. الا و لایحمل هذا العلم الا اهل البصر والصبرو العلم بموضع الحق. شما ماجرای غدیر و همچنین برخاستن جناب زبیر پس از رحلت پیامبر(ص) برای مخالفت با تصمیم سازی اصحاب سقیفه (دور زدن ولایت علی علیه السلام )را فعلا بگذارید کنار.(همان گونه که فعلا کنار می گذاریم حضور جناب نخست وزیر مدعی خط امام را در جلسه چند نفری آقایان موسوی اردبیلی و هاشمی رفسنجانی و حاج سیداحمد خمینی که امام در آن جلسه فرمود تا آسیدعلی آقا خامنه ای را دارید نگران ولایت و رهبری نباشید و باز فعلا به کناری می نهیم سخنرانی های متواتر همین جناب نخست وزیر سابق در چند هفته پیش از انتخابات سال 88 را که مکرر اعلام می کرد ولایت فقیه جلوی کودتا و دیکتاتوری و انحراف را در کشور می گیرد و من با اعتقاد به اینکه ولایت فقیه در این 30 سال فرصت های بزرگ پیشرفت را در کشور فراهم آورده، وارد صحنه انتخابات شده ام و می دانم شعار اطاعت از ولایت فقیه آسان اما عمل به آن بسیار سخت است).
جبهه جمل پر از تناقض بود و اگر کسی بصیرت داشت و سوابق رجال را جای «حال» آنها و «حق» نمی گذاشت، متحیر نمی شد. 2 تناقض بزرگ را در آن جبهه می شد دید. اول آن که اگر ادعای اصحاب جمل خونخواهی خلیفه مقتول بود، «قاتلان» و «خونخواهان» یکجا با هم جمع شده و تحت لوای جمل ائتلاف کرده و جبهه تشکیل داده بودند. در آن سپاه هم مروان بن حکم- به تعبیر امیرمومنان دست یهودیه- وزیر ارشد خلیفه سوم حضور داشت که می گفت به خونخواهی آمده و هم جناب طلحه و زبیر که به شهادت تاریخ سردسته شورشیان و قاتلان عثمان بودند. پس نه این دو می توانستند در خونخواهی کسی که خود کشته اند صادق باشند و نه امثال مروان و عمروعاص، که دست دوستی در دست متهمان اصلی قتل گذاشته بودند. تناقض بزرگ دیگری هم بود. اگر طلحه و زبیر علیه عثمان شوریدند و با وجود ممانعت امیرمومنان او را از پای درآوردند، ادعایشان اعتراض به اشرافیگری جماعتی نظیر مروان و دیگران در بارگاه خلیفه سوم بود. آنها پس از این شورش با اصرار خود- و اکراه امیرمومنان- با آن حضرت برای «عدالت» بیعت کردند. اکنون چند ماه پس از آن واقعه چه شده بود که مدعیان عدالت با متهمان اشرافیت و ریخت و پاش و غارت بیت المال در اردوگاه جمل یکجا جمع شده و برابر امام ایستاده بودند؟!
یا شما امروز بپرسید مدعیان خط امام و نگران ارزش های انقلاب، چگونه توانستند با طیفی که یک سر آن سلطنت طلب ها و جبهه ملی و نهضت آزادی و انجمن حجتیه و بهائیت و مفسدان سیاسی- اقتصادی و سر دیگر آن مارکسیست های سابق و مجاهدین خلق و توده و فدائیان خلق و پژاک و کومله و تندر بودند جبهه سبز تشکیل دهند؟ یعنی مروان ها به دین و عدالت گرویده و امویان دلشان با علویان صاف شده بود؟ یعنی حمایت ها و نامه های جداگانه ای که راس اردوگاه طاغوت -معاویه- به جناب طلحه و زبیر نوشت و گفت «من با تو همراهم، اگر با علی بجنگی و پیروز شوی، با تو بیعت می کنم»، یک رجل سیاسی دارای قلب و مغز سالم را به خود نمی آورد؟ چرا جناب ابوموسی اشعری این حقایق را ندید و مدعی شد «آوردگاه جمل، فتنه ای است که باید در آن به کناری نشست» و نگذاشت مردم کوفه یکصدا به امیرمومنان بپیوندند و چرا هم او در فتنه حکمیت در صفین، وسط فتنه به بازی گرفته شد؟ آن حاشیه گزینی زاهدمآبانه و پرهیزنمایانه کجا و این سقوط در وسط فتنه کجا؟!
پاسخ پرسش چندضلعی دوم را باید در کلام امیرمومنان(ع) و کلمات امام خمینی جست وجو کرد. دو طایفه از تاریخ می گریزند. یکی آنها که می خواهند کودک وار یا لجوجانه خود تجربه کنند که مثلا اتو و سماور می سوزاند یا از سوراخی دوبار گزیده شدن یعنی چه. و طایفه دوم که ذکر و یادآوری و آگاهی و عبرت اندوزی را باعث بیداری توده ها و سد راه کلاهبرداری و راهزنی خویش می یابند. وگرنه آن که- چه از موضع ایمان و چه از موضع عقل- به امیرمومنان اقتدا کند، از یادآوری تاریخ و سرگذشت ها متوحش نمی شود. «فرزندم! بی یقین من اگر به اندازه همه گذشتگان عمر نکرده ام اما در رفتار و اعمال آنها نگریستم و در اخبار آنها اندیشیدم و در آثار آنان سیرکردم تا اینکه مانند یکی از آنها شدم، بلکه از آن نظر که آگاه از سرگذشت آنان شدم، گویی با همه آنها از اولین تا آخرین افراد آنان زیسته ام، پس صاف را از تیره و سود را از زیان شناختم» (نامه 31نهج البلاغه، وصیت حضرت به فرزند خود امام حسن، در بازگشت از جنگ صفین).
اگر قرار شد از سویی گذشته و تاریخ و قوانین دایمی حاکم بر آن را به دور افکنیم و از سوی دیگر به قول آن شیخ سردرگم، میزان و ملاک قضاوت را حال فعلی اشخاص نگیریم، دیگر چه چیزی برای شناخت و قضاوت می ماند؛ شبحی موهوم از اشخاصی که در باغ سبز موهوم تری را برای آینده وعده می دهند؟! اگر می پرسید حضرات چرا حتی از کلام حکیمانه امام خمینی آزرده می شوند، باید پاسخ را در خود کلام کاملا استدلالی حضرت امام جست که یکجا در وصیت نامه الهی- سیاسی خویش و یکبار در آخرین سخنرانی ها- که اشاره به خیانت های آقای منتظری دارد- فرمود «من در طول نهضت و انقلاب به واسطه سالوس و اسلام نمایی بعضی افراد، ذکری از آنها کرده و تمجیدی نموده ام که بعد فهمیدم از دغل بازی آنها غافل شدم. آن تمجیدها در حالی بود که خود را به جمهوری اسلامی متعهد و وفادار می نمایاندند و نباید از آن مسائل سواستفاده شود و میزان در هر کس حال فعلی اوست» و «میزان حال افراد است... من بعد از خدا با مردم خوب و شریف و نجیب پیمان بسته ام که واقعیات را در موقع مناسبش با آنها در میان گذارم. تاریخ اسلام پر است از خیانت بزرگانش به اسلام؛ سعی کنند تحت تاثیر دروغ های دیکته شده که این روزها رادیوهای بیگانه آن را با شوق و شور و شعف پخش می کنند، قرار نگیرند».
حضرت امام ملاک ها و شاخص های ممتازی را برافراشت که کسی حتی اگر مسلمان هم نباشد و صرفا وطن دوست و صاحب وجدان باشد، به کارآمدی آن سنجه ها شهادت می دهد. اگر امثال نخست وزیر سابق، هم سنگ خط امام را به سینه می زنند و هم لاف می زنند که عملکرد امام قابل نقد است ولی فعلا مصلحت نیست نقد کنیم!، باید گفت اولا ادعای ادامه یک راه در حالی که به اصل آن راه ایراد دارید، متناقض و نفاق کامل است. همان اسلام منافقین است که درباره قرآن می گفتند «نؤمن ببعض و نکفر ببعض». و وقتی منافقین درباره وحی الهی توانستند چنین بگویند چرا نمی توانستند با امیرمومنان که منصوب پیامبر(ص) به حکم الهی بود آن خیانت ها را بکنند و باز، چرا نتوان مقابل خط امام چنان شیوه معوجی را در پیش گرفت؟ ثانیا حتی اگر کسی مسلمان هم نباشد و با حس وجدان و وطندوستی به عرصه بنگرد، آیا به خود اجازه می دهد با سلطنت طلبانی که نماد اعلای استبداد و سرکوب و خیانت و چپاول در این کشورند، یا با تروریست هایی که مردم و مسئولان کشور را در جنایت های متعدد به خاک و خون کشیدند-و قس علی هذا با انبوه گروهک هایی که اسناد خیانت های آنها موجود است و خود این حضرات بارها علیه خیانت آنها سخن گفته اند- دست دوستی بدهد؟ یا چنان مشی کند که دشمنان تاریخی و پیشانی سیاه ملت ایران (انگلیس و آمریکا و صهیونیسم بین الملل) برای آن رفتارها احسنت و مرحبا نثار کنند و به وجد بیایند؟!
سران فتنه را به هر بیمارستان یا نزد هر روانپزشکی که ببرید و هرگونه که تست سلامت از آنها بگیرید، جواب آزمایشات انجام گرفته از بیماری و عفونت شدید در قلب و مغز آنان حکایت خواهد کرد. خداوند در سوره توبه می فرماید: «منافقین اولیای یکدیگرند، امر به منکر می کنند و از معروف باز می دارند». چه، آنان دچار حس معکوس و وارونگی فهم شده اند و این بدتر از بی حسی و بی وجدانی است. آنها از جنس سنگ و حجاره بلکه «اشد قسوه »- قسی تر از سنگ- شده اند و خون نه به قلب و نه به مغزشان نمی رسد.
محمد ایمانی


comment نظرات ()